تبليغاتX
روزهای ما
سکوت ما بهم پیوست و ما، ما شدیم

یا الله

امیـــــــــر...

آمدم این حرفها را اس ام اس کنم دیدم طولانی و سخت است!آمدم کامنت بگذارم گفتم اووووووووووه همه میبنند!!خب خصوصیش میکنم!نه!به دلم نمینشیند

تبریک اصلی رو که آخر شب گفتم پس اصلا هیچ نمیگویم!!این هم نمیشود دلم میخواهد بگویم!

 همه ی این حرفها  مال من نیست به نیابت آیدا و ندا هم میگویم!

28 سالگی تو..هی دلم میخواهد 28 سالگی را بفهمم تا بدانم در چه حالی، نمیشود!

بیخیال درک بیست و هشت سالگی میشوم و به آنچه گذشت و مارا کشاند تا در بیست و هشتمین تکرار آمدنت هم باشیم فکر میکنم.

امیر؛ دارم به شیر فکر میکنم!.به شیر و شکرهایی که با هم خوردیم! به عسل هایی که به هم خوراندیم!

و قهوه هامان! گاهی تلخ گاهی با شکر!!با هم خوردیم و به هم خوراندیم...

ذائقه ام شیرو شکر میخواهد، تلخی قهوه را دوست ندارد. اما دلم،دلمان به قهوه ها مدیون است؛ بی شکر..

میدانی چرا مدیون!!؟ قهوه آماده ات میکند که تلختر هم اگر بود بنوشی...

و اینها یعنی خیلی.

امروز به یمن تولدت شیر و شکر میخوریم و رو به این همه فاصله شکلک در می آوریم که با همه ی زیادیش حریف سه تفنگدار نشد!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 4:44  توسط نداسمایدا  | 

 

یا دیان..

 

جمعه صبح..ندا میخواد بیاد خونمون..باز هم آیدا نیست!!!

با تک زنگ ندا بیدار میشم،یادم میاد خودم بهش گفتم بزن بیدارم کن.ساعت 8:30am .

ساعت 10 من هنوز توی رختخوابم و به خودم غر میزنم..اصلا ذهنم کار نمیکنه که کدوم کارو اول انجام بدم.باهاش تماس میگیرم،میگه میخوای سرگرمم کنی که الان نیام؟! میگم وای الان نه من هنوز آماده نیستم!!

دارم خوشکل میکنم(هستما!!!) که اس ام اس میده:من دیگه طاقت ندارم میخوام بیام..پشت سرش باز اس ام اس: اسماء؛ اگه من تنها نباشم و یکی دیگه هم همرام باشه تو ناراحت میشی؟ _ مات و متحیر جواب میدم :کی؟

میگه :غریبه نیست تو آخرین لحظه اومد! اولش به خودم گفتم خب ندا مجبور شده! یه کم گذشت دیدم دارم از حرص میپوکم آخه کیو آورده ..حیف خلوتی که میتونستیم داشته باشیم!!

 سعی میکنم خونسردیمو حفظ کنم باهاش تماس میگیرم :کیه همرات؟ میگه میفهمی بذار بیام..میگم نه بگو..میگه عصبانی نباش میام میگم بهت! میگم عصبانی نیستم(دروغ گفتم) دختر یا پسر؟..میگه دختر،اسماء چیز نمونده تا خونتون الا ن میام میبینی...

جلوم که می ایسته یه تنگ ماهی دستشه..به نگاه معنی دارم میخنده...میخواستم بهش بگم چقدر از اومدن ماهی اش خوشحال شدم گناه داشت طفلی تنها، آخه جفتشم تازه مرحوم شده بود درست نبود تنها بمونه...میخواستم همه اینا رو بگم یادم رفت..

بهش میگم برو تو اتاق تا بیام..منم تغییر لباس میدم و میرم...نگاهش میکنم و میگم به تو گفتم تیره نپوش خودم مشکی پوشیدم..

ماهی مریض احواله.. شنیده ام که هوای سرد حالشان رو جا میاره..پیشنهاد یخچال میدهم و وقتی مهسا تنگ ماهی را بغل میکند که ببرد هنوز ندا نگرانه.

مهسامون امتحان فیزیک داره..یه کم پیشمون میشینه میره تو سالن درس بخونه!

میگم:چیا آوردی واسم؟ نامه هامونو آوردی؟ "اتوبوس شب" چی؟

میگه:همه رو آوردم! بیا اتوبوس شب ببینیم!

میگم:نه! حیف نیست ؟!لحظه هامونو با فیلم بگذرونیم!!

میگه:باشه.

میگه: بخونم؟ مامانینا بیرون بشنون اشکالی نداره؟

با لبخند و حرکت سرم میگم نه.

میخونه:

شب آشیانه شب زده// چکاوک شکسته پر//رسیده ام به نا کجا//مرا به خانه ام ببر

کسی به یاد عشق نیست//کسی به فکر ما شدن// از این تبار خود شکن//تو مانده ای و بغض من

از این چراغ مردگی//از این بر آب سوختن//از این پرنده کشتنُ//از این قفس فروختن//

چگونه گریه سر کنم//که یار غمگسار نیست//مرا به خانه ام ببر//که شهر شهر ِ یار نیست

مرا به خانه ام ببر//ستاره دلنواز نیست//سکوت نعره میزند//که شب ترانه ساز نیست//

مرا به خانه ام ببر//که عشق در میانه نیست//مرا به خانه ام ببر// اگرچه خانه خانه نیست//

تموم که شد لبخندم و نگاهم،میدونم زبون نگاهم و بلده هیچی نمیگم...مامان از بیرون کف میزنه و سوت!!!

دوباره می خونه:

وطن پرنده پر در خون //  وطن شکفته ِ گل ِ در خون // وطن فلات شهید و شهر//وطن خاکا به سر خون// وطن ترانه زندانی// وطن قصیده ویرانی // ستاره ها اعدامیان ظلمت // به خاک اگرچه میریزد //

سحر دوباره بر میخیزد

...

بهش میگم اولین بار کی بهت گفت صدات قشنگ؟ میگه: یکی از دبیرامون دوم راهنمایی بودم..بهم گفت اگه چند دقیقه ی دیگه خونده بودی گریه میکردم..بهش میگم:اولین بار که بهت گفتم صدات قشنگه یادته؟میگه:نه! میگم پای تخته وایساده بودی داشتی شکل میکشیدی و میخوندی..من و تو تنها بودیم...یه لحظه مکث کردی بهت گفتم ندا؛صدات خیلی قشنگه!! برگشتی یه نگاهی کردی لبخندی زدی و دوباره به کارت ادامه دادی!

 

سرگرم نامه هامون میشیم،تمام وقتهایی که امروز رو هرگز تا این حد پیش بینی نمیکردیم..به همشون نگاه کردیم و تک تک لحظه ها زنده شد و بعد آهی ..که نفهمیدم بلند کشیدیم یا توی دلمون!

 

نهار به میل ندا زرشک پلو داریم من باز دوربینم دستمه..مهسا هم نهار پیش ماست،زودتر از ما میخوره و میره پی درسش..اما خیلی نمیگذره که با یه عالمه دفتر و کتاب میاد داخل!! میگم تموم شد؟!میگه نه..میخوام اینجا بشینم بیرون دوست ندارم..میگم اینجا نمیشه من و ندا حرف میزنیم درس نمیخونی!!میگه میخونم! اصرارم تاثیری نداشت و رو به رویمان نشست! و تا آخرین لحظه انگار که در نظر سنجی شرکت کرده باشد پا به پای ما حرف زد !!!!

 

3:30 بعد از ظهره و چقدر خوبه که امروز زمان مهربونه و زود نمیگذره..هنوز کلی وقت داریم..مهسا پای سیستم نشسته و گذرش به وبلاگ من میافته و ندا تند تند میخونه!! و بازی تازه از اینجا شروع میشه!

ندا میگه این اخرین پست مخاطبت کیه؟ میگم: هوووووم...حدس بزن! مهسا تقلب میرسونه!!منم نا بتونم دوتاشونو گول میزنم!

فکر میکنم کار سختیه و انگار که خیلی محاله حدس زدن، میگم اگه حدس بزنید همه ی مخاطبا کیا هستن و درست هم بگید منم بهتون میگم!! چیزی نمیگذره که با کمی  پچ پچ همه رو درست حدس میزنن و من به قول مهسا در دلم عروسی کنون که چقدر خوب میشناسن منو ..از اون ور ناراحت که رازهام برملا شد!

 

از اینجا به بعد مهسا قول میده به آن ور اتاق نقل مکان کن و پشت به ما درس خوان بشه! بچمون به قولش عمل میکنه اما خوابش میگیره و میخواد یک ساعت دیگه صداش کنم!!

من و ندا هم کلی حرفهای یواشکی میزنیم..

حرفهای یواشکی شاید یعنی حرفهایی  که به وقت تنهایی و با خود گفتن  دل شیر میخواهد..تنهایی بار این حرفها را کشیدن سخت است..دهانت را خشک میکند..سردت میشود..شک میکنی به همه چیز..ساده ترینش به خودت..و چه چیز سخت تر از این وقتی که به راهی که آمده ای نگاه کنی و بگویی اشتباه بود؟ و آن ته دلت کسی فریاد بزند اشتباه؟! حماقت بود!!

در این لحظه هاست که میگویم نمیشود تنهایی بار این حرفها را کشید..باید کسی باشد که به تو بگوید درست که اشتباه بود اما روشنی ده ها راه دیگر بود...باید هوای همدیگرو داشته باشیم که دوباره خطا نریم...!

ودلمان نمیخواهد این حرفهای یواشکی ،نگاه ِ صورتی مهسا را زرد کند آن هم زرد آلوده به خاکستری!

 

اول شب است...چیزی به وقت رفتن نمانده..انگار لحظه ها را قایم میکنیم..باز دوربین به دست میشوم..عکس میگیرم و خودم خوشم می آید..

لحظات آخر باشد برای خودمان اینجا نمیگویم...

آیدا نبود..یعنی تا 22 تیر نیست..جای آیدا خندیدیم..خوردیم..نظر دادیم..آه کشیدیم..اس ام اس هم دادیم ولو نرسید..

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 3:7  توسط نداسمایدا  |