از دو هفته قبل میگم جمعه ها دلم میگیره نمیام..پس میشود روز چهارشنبه..
چهارشنبه رسید..به مدد غر زدنهای بابا نسبتا زود رفتم.تمام طول مسیر راه رو خوابیدم..چرا؟؟
چشم که باز کردم یه کوچه پایین تر از خونه شون بودیم..چقدر آرووم بودم.
مثل همیشه هم هول کردم هم کمی خجلم اما اون قیافه ی خونسرد رو به خودم میگیرم و سلام میدم.
چهره ی پذیرای خاله رو حس میکنم راحت تر میشم...روبوسی ها به دلم نشست.
...
شب شد..ساعت 10...دقیقا نیمی از روزم اونجا گذشت..نمیگم مثل چشم بهم زدن گذشت،نه!تک تک لحظه ها را حس کردم با پوستم..با چشمم..با دلم..حتی چشیدم..
خیابانها نیمه تاریک است...همه جا خوش آمد گویی است به کسی...چشم میبندم به همه ی آنها و فقط فکر میکنم...که چقدر دوست داشتم..چقدر دوست داشتم...
وقتی که هنوز نرسیده بو میکشم میگم:هوووووم بو میاد..نهار چیه؟
میگه:مامان یهو دیشب یادش اومد تو شامی پلو دوست داری..گفت شامی پلو میذارم با خورشت بادمجون.
ذوق مرگ میشم.. ندا میفهمه..منم رو خودم نمیذارم!!
وقتی که ندا روبه روم نشست چشم در چشم..گفتم این حس غریبیتو از کجا آوردی...
گفت وای دست خودم نیست!!میخوام نباشه..نمیشه!گفتم میذارم به حساب اینکه خیلی وقته نیومدم!
وقتی که بهش گفتم 5 دقیقه بهت فرصت میدم که بشی ندای قبلی وگرنه میرم!!:(...و اصلا نفهمیدم کی ندام شد ندای قبلی...اصلا به 5 دقیقه رسید؟
وقتی که پای سیستم نشستیم و عکس مرده ها و زنده ها و نیمه زنده ها رو نگاه کردیم..و آه کشیدیم...و از صدای سیستم بدمان آمد و به آن گوشه اتاق پناه بردیم..
وقتی که ندا سالاد درست میکنه..خاله کنارمان نشسته..خسته ست از کار روزانه.. من گاهی به دستهای ندا نگاه میکنم که چه جوری خیار و کاهو را خرد میکنه..با چه ترتیبی ..ندا ساکته..گوش میده به آنچه که من و خاله میگیم...و گاهی دانستن چقدر مشکل ست..خلوت می طلبد اما نیست..
وقتی که ندا میرود پی تهیه نهار...من از تمام اتاقش فیلم میگیرم..انگار برای روز مباداست!..صبر میکنم سفره چیده شود از سفره عکس میگیرم ..میخواهم مثل همیشه لحظه را نگه دارم.... اممم چقدر خوشمزه ست!
چقدر وقت نهار جای آیدا خالیست...
وقتی که یک قاشق میخوریم و ده قاشق حرف میزنیم..این بین باز خاله می آید پیشمان..پسرها هم هی میروند و می آیند من راحتم اما خاله با اشاره ای میگوید :برید تا راحت نهارشونو بخورن! پسر ها هم خجالت زده میروند..
وقتی که همه میروند و تنها میشویم...حقیقت چقدر آلوده ست به تلخی ها..یک چیزی انگار درد میکند ..گذشته..مسئول..بزرگتری..در ابتدای جوانی باید بزرگ شد..
.
وقتی که صورتم را بر میگردانم..تا نبیند لرزش لبم را..و چیزی در چشمم!
وقتی که دلم میخواد برای اولین بار سرم را روی شانه کسی بگذارم...و نمیدانم چرا ندا...و میگذارم..نمیدانم اصلا با هم حرف زدیم آن لحظه..شاید..با دستمان..با پوستمان..شاید وقتی که با گل پیرهنش بازی میکردم داشتم حرف میزدم...شاید وقتی که موهایش را دور انگشت هی می پیچاندم بعد می کشیدم داشتم چیزی میگفتم..شاید وقتی که عرق دستم را با دامنش خشک کرد داشت چیزی میگفت...نمی دانم
وقتی که دلمان هوای آیدا رو میکنه...ندا قبل از هر چیز بهش میگه وای چقدر دوست دارم آیدا! منم گوشی و میگیرم میگم: درست بود ، ما واقعا همذاتیم!!!
وقتی که دلمان هوای آشپزخانه را میکند..ندا گرسنه ست ..با اشتها میخورد من نگاهش میکنم..
وقتی که بیرون باد می آید..من دلم باد میخواهد ندا هم...چیزی نمیگذرد خاله هم می آید با بساط باقلا..باد می آید و ندا چایی میاورد و چقدر در باد چایی خوردن خوب است...
وقتی که پسرها فوتبال بازی میکنند و ندا به گمانم به بهانه ی آرام کردنشان میگوید: بیایید با هم بحث کنیم..
به دو دقیقه نمیکشد که کنارمان نشسته اند.. و وقتی که ندا میپرسد و میدانم پشت هر سوالش چیست!
میپرسد از رابطه های دختر و پسر...بحث داغ میشود..و بعد به گذشته ها کشانده میشود..و بعد نسبتا به نقطه ی دلخواه من و ندا میرسد..
وقتی که ندا باز میپرسد:به نظرتون با ارزش ترین چیز تو دنیا چیه؟
ابی مون میگه: ایمان به خدا!! ندا هر چیزی که داشته باشی این ایمان به خدا نباشه انگار هیچی نیست..
مصطفی تایید میکنه...و باز بحث میشه...
به ندا میگم..خوب نظر تو چیه؟...با مکث میگه: اینکه خودتو داشته باشی!
میگم: یه چیزی هست بالاتر از اینه که حتی اگه خودتو از دست بدی..اون باز به دستت میده خودتو!
ندا همون لبخند و میزنه...میدونه چیو میگم..پسرها مات نگامون میکنن که ما داریم به هم چی میگیم و پشت سر هم میپرسن اون چیز چیه!!منم میگم: یه دوست خوب! از نگاه معنی دارشون به من و ندا و آیدا قرمز میشم...
و لحظه ی گلهای بنفشه..و آسمون..و اذوون مغرب..و باز اتاق ندا..و باز خودمون دوتا...و شام..و لحظه ی آخر:
وقتی که مامان ها کنفرانس مبارزه با مرد رو گذاشتن..صدای خندشون تمام حیاط رو برداشته ..تو از پشت منو بغل گرفتی..سرت توی گوشمه ..حرفهای آخر...میگم دلم نمیخواد برم..اما باید...میگی امروز خیلی خوب بود..میگم خیلی..گوشهام انگار جز واسه صدای تو سنگین بود...من میرم...و همه چیز آروومه.
می خواستم همراه بسته ای که دارم میفرستم، نامه هم بدم، اما دیدم حرفهام نه بوی جوهر میده و نه روی کاغذ وایمیسه. برای همین میخوام اینجا بنویسم، البته به عنوان مهمان.
خیلی از اومدنتون نگذشت که دیدم جایی به خودتون اختصاص دادین. یه کم دیگه که گذشت دیدم به! جای کمی هم نگرفتین. از کم شروع کردین و کلی پیش رفتین. دوستیتون هم روز پس نداشت که می دونین از دید من دوستی که روز پس پیدا کنه کارش تمومه. پس دارین پیش میرین. داریم پیش میریم.
هستین. بیشتر از همهء روزهایی که خوب یا بد، سخت یا آسون، شاد یا غمناک... گذشته. تازه جای سه تا چهار تا شدین.
میدونم کلی اذیتتون کردم و تازه هنوزم کلی اذیت دیگه مونده ولی خوب همینه که هست. اگه اعتراضی داشتین تا حالا 100 دفعه ای بیرونم کرده بودین که نکردین.
آیدا!
از تو شروع شد و برای بهتر شدن تو شروع شد. اثر چندانی توی اون شادی که دنبالش بودم تا بهش برسونمت نداشتم، اما بودم. وقتی فهمیدم یکی نیستی و سه تایی، خوشحال شدم و کمی هم متعجب. چون سه تایی بودن و موندن سخته. سر همین هم شد که خواستم بقیهء تو رو هم بشناسم. مقاوم بودنت رو توی کمتر کسی دیدم و خیلی دوستش دارم. کلی حرفهای گفته شده و گفته نشده بینمون پیش اومد که خواست خدا رو توی تک تکشون دیدم. هنوزم نگاهش رو می بینم و به بودنش دلشادم. نمی دونم توی کفه ترازو، انرژیهایی که ازت گرفتم در مقابل انرژیهایی که بهت دادم کمتر هستن یا نه. ولی امیدوارم کمتر باشن.
اسما!
نمیخوام بازم فکر کنی تو رو جایگزین کسی کردم ها. نه. ولی عجیب بودن همزمانی اومدنت با اوج فکرم به صادق هیچوقت برام کهنه نمیشه. توی این سالها خوب از پس شناسوندن خودت بهم بر اومدی، حتی بیشتر از دو بخش دیگه خودت. همیشه صبرت و ستون بودنت رو توی دوستیتون دوست دارم و در تموم وقتایی که فشار زیادی رو به خاطر این ستون بودن تحمل کردی، به دوستیم باهات افتخار کردم. هدهدت رو هم خیلی قبول دارم و برای همین هم هیچوقت بی آب و غذا نمیگذارمش.
ندا!
دیرتر از دو بخش دیگهء خودت باهات آشنا شدم. اما کم نمیشناختمت. هم ماه بودن تولدمون بود یا مشترکات دیگه نمیدونم، اما خیلی سریع پیش رفتیم و با اینکه از حاشیه ها کمتر گفتی خیلی با هم راحت شدیم، چیزی که همیشه دوستش دارم و جزء اصلی دوستیهای موندنی میدونمش. اوایل گیج میشدم از بعضی کارهات ولی کم کم فهمیدم که برخلاف اونچه که ازت دیده میشه، اصلا پیچیدگی نداری و خیلی صاف و زلالی. زلال بودنی که نه تنها حفظش می کنی، بلکه به بقیه هم می بخشی، بی هیچ چشمداشتی.
مهسا!
بودنت بین سه نفری که خوب میشناسیشون داره پر رنگ و پر رنگتر میشه. چیزی که خیلی خوب حسش میکنم و خیلی زود بهش میرسی. از اینکه من رو داداشی خودت دونستی، اون هم با اون همه خجالتی که پشت صدات بود، خوشحالم و دلگرم.
از جـوی خوشـــاب دوســــت آبـــی خـوردم خوش کردم و خوش خوردم و خوش آوردم
« مولانا »