تبليغاتX
روزهای ما
سکوت ما بهم پیوست و ما، ما شدیم

یا حبیب القلوب الصادقین....

سلام ندا....

اگر غلط تایی دیدی ببخش.

می خوام  نامه هات رو بخونم.....هم زمان با خوندن می خوام جوابت رو بدم....تو اتاقمم.....چراغ ها خاموشه.....چی بهم انقدر جرئت داده رو نمی دونم....می خوام این جا جوابت رو بدم...

نامه های خودم رو خوندی و بعضی از تکه هاش رو نوشتی....واست نوشتم:{زیبایی یک زن در چشمانش نهفته است....زیرا چشم هایش دریچه ی روح اوست...امروز مریم بهم گفت به ندا نمیاد این جوری فکر کنه ولی من گفتم میاد .چون همون برقی یا فروغی که تو چشمهات هست اینو بهم می گه..}

آره ندا....هنوز اون برق رو می بینم....همیشه دیگه نیست....ولی می بینمش....امروز که اس ام اس زدی گفتی این درد منو باید به خیلی از چیز ها برسونه...چهره ات رو ندیدم!ولی برق رو دیدم..با این که دیگه یادم رفته که درد!آدمو به چی می رسونه ...ولی حرفت آرومم کرد واسه نگرانیم از جسمت...ندا!وقتی درد رو بفهمی!بدونی از چی اومده و واسه چی اومده و با چی می ره!دیگه درد نیست...انگار یه چیزیه!عذابت نمی ده....شبیه یه وسیله می شه واسه رسیدنت به......

ندا گفتی تا کوری فاصله ی زیادی نسیت!ندا هست!ندا!ماها درسته هیچ کاری نکردیم!هیچی رو درست نکردیم!گاهی خراب هم کردیم!ولی ندا!پایه ی عقیده ها ریخته شده....ندا!شاید یه مدت زیاد دور بشیم !ولی!نمی میرن عقیده هامون!مگر این که...مگر این که عقیده ی دیگه ایی جاشو بگیرن....ندا!من تو این مرحله ام.....وجود شماها خیلی کمکم می کنه که گم تر نشم....می ترسم از خودم ندا...یادته  همیشه اسما می گفت درد آدم اگه از خود آدم باشه چی کار باید بکنیم؟!ندا!دارم از ترس می میرم...ولی منم مثل خودت و با خودت...یا علی گفتم....تو دل  خودم گفتم...به خودم....

منم دلم گرفته.....

ندا تو واسه خونه سکوت کردی!؟من واسه خونه سکوت شدم...سکوتم کردن....نمی خواستم ...شدم...بگرد...شاید تو هم شدی...نه این که خودت کرده باشی.

واست نوشتم..{اون روزا ما دلی داشتیم..واسه بردن جونی داشتیم...}

ندا فکر نمی کنم که چون توی دفترت ننوشتی ارزش دادن به من و اسما نیست....من اگر توی دفترم نوشتم واسه این بود که عزیز ترین چیز هام بین شماها پخش شه....

ندا!نمی دونم چرا این روزا انقدر زر زرو شدم....وقتی دیدم واست نوشتم :{مگر ما همه به خدا توکل نکردیم؟پس ترسمون چیه ..چرا می ترسم...ندا دعا کن همه خوب باشیم............ندا!یادت باشه خوشبختیم.....ما خیلی خوشبختیم...}.به همتون اس ام اس زدم...یادت باشه خوشبختیم...اینو واسه داشتن همتون برای خودم...برای خودتون زدم....نه واسه دوست داشتن و دوست داشتنتون....واسه خیلی چیزا.........

ندا؟تو چرا انقدر از ما تاثیر می گیری؟حتی اشتباه  های من رو هم تاثیر گرفتی........خودم رو نبخشیدم.

ندا!کلمه ی ما هم ذاتیم رو من نگفتم و پیدا نکردم...اسما یه روز بهم گفت فهمیدم ما چی هستیم...ما هم ذاتیم...آره...ما واسه هم ذات بودنمونه که با همه خرابی هامون با هم موندیم.....

نامه تو که خوندم فهمیدم چرا اون شب گیر دادی که می خوام بغلت کنم.....کاش فهمیده بودم چرا می خوای بغلم کنی.

وقتی گفتی کاغد های دفترمو بو بکش و این کارو کردم خودت رو دیدم...وقتی رفتم و خودت گفته بودی بوی ندا می ده چشام گرد شد.....اینا از چیه ندا؟؟؟؟

ندا؟یادته اسما همیشه می گه الهی خدا شما رو ازم نگیره؟ندا؟ما اگر با هم نبودیم!چی به سر هر کدوممون میومد؟

واست نوشتم:{اگر یکی اومد باهات درد و دل کنه اول به حرف های اون گوش بده حتی اگر خودت پر بودی...بذار اون خالی شه..}الان اضافه می کنم  بهش ندا....اگر خواستی با کسی درد و دل کنی اول خوب بعش دقت کن ببین خودش در چه حاله...شاید توان شنیدن حرف هات رو نداشته باشه....هر چند خودم خیلی عمل نکردم به این حرف...ولی ندا...نمی دونم چند سال پیش این حرف رو واست نوشته بودم .همون طور که توی این سال ها شده جزئی از عقیده هام!این هم می شه جزئی از عقیده هام.زمان باید.

ندا...آره!من گاهی خودم رو به دیگرون ترجیح دادم.دروغ نمی گم به خودم!منم به همون دلیل خودت!وقتی خودم رو از دست دادم واسه دیگرون چه طوری وجود داشته باشم؟

بو کشیدی دارم واست می نویسم؟؟تک زدی بهم!!!!!!!

ندا!تو تکه های خودت رو به کسی ندادی!انگار دورشون ریختی!اگر تکه های ندا رو به کسی داده بودی اون باید ازشون استفاده می کرد....ولی یادم نمیاد کسی رو که یه اخلاق از ندا رو گرفته باشن.

ندا...آمین یا رب العالمین....واسه اون دعا!ولی.....سخت بود .مثل زمانی که واست نوشته بودم اون دعا رو راحت نبود.طول کشید تا درک کنم.

تنهایی بزرگترین درده؟ندا!نفهمی از همه ی درد ها بد تره.....وقتی یه مدت بفهمی و دیگه نفهمی .......چند روز پیش اومدم به خدا بگم خدایا!فهمم رو از دست دادم..بیشتر از قبل رو بهم برگردون...هنوز جمله ام کامل نشده بود که از ترس خوردمش....خدا گاهی همه چیز رو از آدم می گیره تا وقتی بدستش اوردی دو دستی بچسبیش....می دونم اگر چیزی رو دوباره بهم بده دوباره می گیره و دوباره باید بشینم منتظر برگشت.

هوم ندا!همراه باعث می شه بدترین درد ها رنگش دردشون کمتر بشه..خیلی وقت پیش با اسما بحث کردیم سر همین موضوع...این که عاشق بودن باعث می شه درد هارو بهتر تحمل کنیم..اسما پرسید دوست داشته شدن یا دوست داشتن؟...با هم گفتیم دوست داشتن !خیلی ها ممکنه دوست داشته باشن!ولی تو حسی نداشته باشی بهشون !عشق به آدم آرامش می ده!یه بار تو دفترم نوشتم دوست داشتن حتی دست خط آدم رو هم قشنگ می کنه...انگار آروم تر می نویسی....دوست داشتن یه طرفه آدم ها رو بزرگ می کنه...دو طرفش می چسبونتت به طاق آسمون......ندا یادمون بمونه سر این قضیه باهات حرف بزنم....این که دوست داشتن به آدم ارامش می ده...

واست نوشتم {ندا داری شکل می گیری!درست شکل بگیر}یادت باشه اینو ندا...

منم یادمه تورو نصیحت می کردم!ولی اسم قشنگتری پیدا نکردی واسش؟حس پیر مرد ها رو دارم الان!

ندا!!!!!!!جمله ی خودم رو نگفتی!ولی منظور منم همین بود!:ما اگر به هم نرسیم می میریم.....هیچی بد تر از مردن نیست ندا.

بهت گفتم {ما نباختین خدا!ما برنده شدیم}چی رو بدست اوردیم؟ندا!عمل نکردن به عقیده هامون برنده شدنه؟(الان دیدم اشنباه تایپ کردم...ولی نمی خوام عوضش کنم(ما نباختیم ندا))ندا درجا زدن برنده شدنه؟

آها خودت یه جوابی دادی...ما زمانی می بازیم که همدیگرو درون خودمون از دست بدیم!.....ندا...بعد از داشتن باید ساخت!

من اینو نوشتم؟{من خدا رو بالای سرمون با لبخندش می بینم...ندا تحمل چشمای بسته ی خدا رو ندارم...}ندا؟چی شد که دیگه خدا توی تک تک لحظه هام با همون لبخند نیست؟چی شد چشماش ؟چرا لبخندش بر عکس شده؟چرا چشماش برق لبخند رو نداره؟چرا گاهی می بنده چشماشو!نه از عصبانیت!از دلگیریش!

اسما!یادته همیشه می گفتم خدا روی ما حساب باز کرده!...............دلگیر می شه اگر خراب کنیم.....اسما!چرا می دیدیم؟چی شد که می دیدیم؟

نشونه ها رو هنوز هم می بینم!وقتی هم زمان با خوندن این خط پایین و دلگیریم آهنگ می خونه {می شه خدا رو حس کرد تو لحظه های ساده............ }همین که اسمش اومد آرومم کرد.

ندا تو گفتی:{تو این لحظه حس می کنم خدا یه لبخند معنی دار گوشه ی لبشه و دست به سینه داره بهم نگاه می کنه..آیدا چشماش برق می زنه..با تردید نگام نمی کنه...تو چشماش یه قروغ هست......}ببین ندا من کجام  تو کجا.....ولی من یا علی گفتم.

آره ندا این ساختن  بچگی و سادگیت رو بهت بر می گردونه.....دیدیم که خوب نبودن چقدر دورمون  کرد.

تموم شد نامه ات.....یازده صفحه بود...ساعت 1 هست بذار تک بزنم ببینم بیداری؟باید باشی!بیداری!جواب دادی.

برم یه چیزی بخورم و این رو آپ کنم .

هر چی محال می شد با عشق داره می شه.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 15:16  توسط نداسمایدا  | 

باز هم تنهام و قرار هست برم پیش اسما....هشتمین اهنگ از بنیامین رو انتخاب می کنم و می رم دمشق...می رم تو جاده ی طبس ...می رم تو صحن حرم امام رضا...شهر زینب....حلب....بلندی های جولان....قبر هابیل و بهشت...........کوه ها.....سمت چپ سرم رو تکیه می دم به دیوار و گریه می کنم.....جوابم رو نمی ده به خودم می گم تنهایی!راحت باش....بلند......

بابا زنگ می زنه که درو ببند و برو!من نمیام....هندزفری رو زیر مانتوم رد می کنم و راه میوفتم...حس خفگی دارم....مغنه ام به اندازه ی کافی باز هست.....ولی هوز هم حس خفگی دارم.....یه نگاه به خیابون می ندازم، می گم واسه اربعین هست که هوا تار هست یا واسه دل من هست؟

تو کوچه اسما اینا باز می زنم زیر گریه....دم در خونشون می ایستم تا بند بیان....وارد که می شم مهسا یکم از بی حالیم جا می خورده....بروی همدیگه نمیاریم ...طبق معمول آخرین نفراسما هست که سلامش می کنم....همیشه این جوری بیشتر بهم می چسبه تا اولین باشه و سریع به خاطر بزرگتر ها ازش بگذرم....سراغ ندا رو می گیرم می گه هنوز نیومده...خوابه خوابم....یه چیزی می خورم و می ریم پای سیستم....یک ساعتی می گذره به اسما پیشنهاد می کنم ندا یه راست بذاره فردا بیاد!این موقع چه طوری می خواد بیاد؟!!!زنگ می زنه و باکلی غرولند و عذر خواهی و ناراحتی ساعت ۱۰ میاد

از وقتی هم که میاد می شینه پای تل و من و اسما پای سیستمیم....هر از گهی یه نگاه بهش می ندازم می بینم هم داره اس ام اس می زنه هم تل حرف می زنه!یکم صداشو بدون این که بفهمه پر می کنیم و ریزریز می خندیم و آخرش دادمون در میاد بابا گناه داریم !!وقت شام می شه به بهونه ی این که رو زمین جا نیست 3 تایی می ریم روی میز و حالا نوبت منه که برم پای تل!اسما بهم اشاره می کنه زود تمومش کنیا!می گم  باشه و می رم تا دلشوره ام تموم شه انقدر تو حال وهوام هستم که مهسا میاد می گه اسما گفت بیا!و قطعش می کنم .....انقدر گرسنم هست که غذای ندارو که نمی دونم از چه حالی نمی تونه بخوره رومی خورم ..و بهشون می گم خوابه خوابم!!!!سرم پایینه هنوز دارم می خورم که یه لیوان یخ روم خالی می شه و فقط نگاه می کنم ببینم کسی دید یا نه!!!!به ندا می گن خوب مغز فندوقی!لباسم خیسه خیس شد!می گه خواب از سرت پرید!؟می گم خوب دیوونه!!!می خوای خواب از سرم بپره یه ته استکان بریز!نه یه نصفه لیوان که دیگه خشک نشم!!!!!!!!!!

با اسما می خندیم....

هممون خوابمون میاد 4 نفری روی تخت های اسما و مهسا که چسبیدن بهم می خوابیم .... به ترتیب اسما...ندا...من...مهسا....طبق معمول هم مهسا میاد می چسبه تو کمر من ....من دوتا پتومی ندازم روم.....ندا هر از گاهی روش طرفه منه...گاهی روش طرف اسما.....صبح ساعت 4 همگی بیدار می شیم و از سرما دلمون نمیاد از جامون بلند شیم...اسما که می گه نخوابیده...ولی من خواب خوبی رفتم....توی بهار خواب می شینم و به زور خودمو جا می دم بین اسما وندا و دوتا سینی جلومونه.....

5 بسته شمع من و 12 اسما....ندا هم 2 تا ....

شمع ها رو که روشن می کنم هر از گاهی یه نگاه به دیگ ها و آسمون می ندازم....هر از گاهی یه نگاه به شمعهای اسما...باز آسمون....ندا عکس می گیره....شمعهام تموم شده و ازشون عکس می گیرم....دیگه حالا فقط مونده72 تا شمع های اسما.....

به کارهاش دقت می کنم.....

همزمان با گذاشتن شمعهاش و روشن کردنشون منم حرفامو به خدا می زنم....از دلش خبر دارم و باهاش همکلامم.....واسش دعا می کنم و اسما رو به شمع می گه خدایا از کمر نسوزونش و من ................باز ادامه می دیم....از رو نمی ریم....چندتا شمع میوفته که باز می زاریمشون سر جاش...یه جا دست اسما بد جاست و ازش شمع رو می گیرم.....دست های اسما مرتب با شمع می سوزه و باز به کارمون ادامه می دیم....ندا فقط نگاه می کنه و هر از گاهی می گه چه بوی آش سبزی میاد!!!!و من نگاه دیگ می کنم....سپیده می زنه و دیگ برنج رو دیگه گذاشتن و ما هنوز داریم شمع می زاریم....یه چند تا شمع باز میوفتن و می زاریمشون ......یواش تو گوش اسما می گم بذار حدیث چند تا از شمع ها رو روشن کنه!نگام می کنه می گه تموم شد و رو به حدیث می گه اگه شمعی خاموش شد تو روشنش کن...پشتش می گم دعا هم بکن!.....کم کم حیاط شلوغ می شه..از اسما می پرسم واسه خودت که روشن کردی !می گه نه!!!حرصم می گیره ازش!!نگاش می کنم!گازش می گیرم!محکم!!ندا به طرفداری اسما می زنه تو دستم! می پریم به هم کتک کاری می کنیم!انقدر جدی همدیگرو می زنیم که عمه ی اسما میاد از هم جدامون کنه که اسما تو اون حالت پر از خنده با اشاره می گه شوخیه!مهسا این وسط میاد کمک من!در اصل می شه حائل بین من و ندا!و من ندا با حرف همدیگرو ول نمی کنیم هر از گاهی هم چنگ می زنیم.....گاز هم!

صبحونه رو که می خوریم من می رم دنبال کارای کنکور فرداش و یه سر بیمارستان و دفتر و دوباره برمی گردم پیش اسما اینا که هر کدومشون یه طوری روی تخت خوابیدن ...بیدارشون می کنم و یه کم اذیت می کنیم و می ریم توی حیاط واسه پخش نذری ها..تو حیاط ندا با تعجب بهم می گه نذری خورشت سبزی هست؟!می گم آره؟می گه پس بوی سبزی از این بود؟بهش می گم ندا فکر می کردی چی داریم نذری؟می گه من به همه گفتم خورشت قیمه هست!!!و من نمی دونم چطور درساشو پاس می کنه!!!...نذری ها که توم می شه می رم می خوابم و چشمام و که باز می کنم می بینم ندا یه چیپس گرفته جلوی دماغم و صدام می زنه!غلط می خورم میاد اون طرفم و منم گشنهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه!!!!دنبال چیپس راه میوفتم !یه نگاه می ندازم با اسما و مهسا و بابای اسما !یه نگاه می ندازم به تنقلات و دوباره شیرجه می رم توی تخت!فقط صدای اسما رو می شنوم که می گه دیدی گفتم فقط همین طوری می شه جداش کرد از تخت!.....

بیدار می شم واسه نهار و دیگه نمی خوابیم تا عصر وقت رفتن................خوش گذاشت....مهسا خیلی حرص خورد واسه پخش نذری ها...یادمون رفت ته دیگ رو کاهو بذاریم!!!الان یادم اومد

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 15:24  توسط نداسمایدا  |