وقتی که میگه میخوام بیام خونتون اونقدر بغض دارم که حتی نمیتونم بپرسم چی شد یهو؟
فقط میگم باشه ، به خودم میگم اگه تا فردا حالم خوب نبود بهش میگم بذار یه روز دیگه.
اما خیلی نمیگذره که دلم هواشو میکنه و بهش اس م اس میزنم که کی میای؟
اونم جواب نمی ده (
)
وقتی اون میاد مامان میره، پس تنهاییم (
)
اول نمازشو میخونه.بعد کنارم میشینه...
با هیجان چیزایی که چند روز اخیر اتفاق افتاده تعریف میکنه.
نمی دونم اگه بدونه بیشتر حواسم به حضورش بود تا به حرفاش چی کار میکنه!
(ولی ندا همه حرفاتو گوش دادما(
) )
اون تند تند حرف میزنه من ازش عکس و فیلم میگیرم، صداشو پر میکنم، گاهی
از سر لذت گاهی از ترس از دست دادن.
چشم به هم میزنیم سه ساعت میگذره و باید بره. وقتی می بوسمش و بهش میگم
خوش گذشت از ته ته دلم بود!
چقدر این خلوت دو نفرمونو دوست داشتم...انگار به این تنهایی دو نفره پناه بردیم!
خوش باشین اما نه به هر قیمتی...