یا الله
یک ماه بود قرار بود برم خونشون که خانوم ناز می کرد و امروز و فردا می شد
.....شب قبلش کل خونه رو مرتب کردم که مامان کاری نداشته باشه ...با کلی دلگیری خوابیدم و بیدار شدم ....صبح مثلا قرار بود اسما رو بیدار کنم که یه وقت خدای ناکرده من بدون خبر نرم خونشون اسما خواب باشه! !اهمیت من رو می رسونه
!آماده شده بودم که برم منتها خانوم هی ناز می کرد که نه !الان نه
!این دوسته من دارم؟
شکر خدا خونشونم اون سر شهره!که البته اسما می گه خونه ی ما اون سر شهره!(دوتاش یکی شد
)
آژانش هم که شکر خدا قحطیش اومده !پریدم سر کوچه به قیمت 2000 مسیر رو گفتم و اعلام کردم:جناب داخل کوچه میرما
!
خودمم راضی کردم که اسما ارزشش رو داره
!(هیش
!)
ساعت ۱۰:۳۰ سر کوچشون با مهسا رسیدم ....مثل همیشه اول به همه سلام کردم و بعد اگر حوصلم شد یه سلام به اسما!که البته اون هم محبت من رو بی پاسخ نمی ذاره و با پیشوند یه ناسزا از یه چیز من تعریف می کنه!!اخلاقشه
!فهم که نباشه همینه!اون یکی هم همین طوره....اون که دیگه سلام هم نمی کنه می زنه!!!....منظور از اون یکی ندای عزیزه
!
طبق معمول یادم رفته بود لباس بیارم و باز اون شلوار کذایی مشکی رو پوشیدم
و رفتم نشستم جفت دل اسما
!خودش این رو می خواد..........
می دونستم نهار قلیه ماهی هست .یواشکی به اسما گفتم اسما به مامانت بگو شام درست نکنن
!گناه دارن بنده خدا!چه کاریه!!!؟!همون نهار ظهر رو می خوریم![]()
هر چند شک داشتم چیزی بمونه
!
قبل از نهار فیلم سوریه من رو نگاه کردیم....اسما می گه توی تک تک این جاها می شه زار زار گریه کرد....
واسه نهار وقتی اسما خورشت می کشید من دق می کردم![]()
....خیلی علاقه داشتم دو تا دهن داشته باشم
....خیلی سعی کردیم به زور به مهسا هم بدیم بخوره ولی خانوم نمی ذاشت نسیمی از غذا بره توی غذاش....
تازه خوابمون برده بود که گوشیم زنگ خورد_ آنا بود _ انقدر حرف زد که خواب از سرمون پرید و رفتم تو فکر....نمی دونستم اشکال کار از کجاست با نشونه ها و یه دل مونده بودم _ فقط می دونم مقصر خودش بود......خواب که از سرمون پرید رفتیم فیلم پرچین رو دیدیم!البته نصفه....ادامه ی کار ها هم مصداق این بود که ( بکش و خشگلم کن!
)خشگلم شدن
!
خیلی وقت بود دلم حیاط اسما اینا رو می خواست...تو حیاط نمازم رو خوندم...اسما دفتر من رو می خوند،من دفتر اسما رو....شهریار می خوند....من به خط و خبری از تو قناعت کرده ام ..قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست...یادم هست...یادت نیست.....قبل از شام امیربهمون اس ام اس زد که ماه رو نگاه کنین و من مثل همیشه خندیدم به ماه - به خودم گفتم نمی دونم خدا می خواد یا ماه خدا!.....
داشتیم سر ماه بودن من بحث می کردیم که اسما گفت: غیر از من و تو و مهسا یکی دیگه هم اینجا هست
من:کی
؟ندا؟![]()
اسما:نه!![]()
من:امیر
؟
اسما: نه!!!![]()
و من از هجوم حقیقت به خاک افتادم!_
نگاه اسما رو تا بالای سرم دنبال کردم و آن جانور کذایی را دیدم
و بسی جیغ زنان مادر اسما را به کمک طلبیدیم
که بلافاصله آن موجود در یک عمل سریع به قتل رسید و من شور دمش رومی زدم که دمش کجا افتاد![]()
!!!نمی دونم چرا بهم گفته بودن از دمش یه مارمولک دیگه درست می شه!اسما کلی به حرفم خندید!![]()
برخلاف همیشه که صد بار می گفتیم شب بخیر و بعد هم نمی خوابیدیم با شب بخیر اول خوابمون برد ---من منتظر خواب بودم----عصر دلگیری واسم بود.هنوز من دلگیرم.
صبح حس کردم یکی بالای سرم با دمپایی سوسک کشت .۳متر پریدم بالا یه نگاه کردم دیدم مهسا این ور دلم خوابه
...اسما هم اون ور دلم خواب
!!هنوز چشام گرم بود داشتم می خوابیدم که یکی تو ذهنم گفت سوسک کجا بود
!فیوز پریده !!
یه سیم اتصالی داشت ...اسما رو بیدار کردم گفتم پاشو که آشپزخونتون آتیش گرفته!دود همه جا رو گرفته (دروغ هم نگفتم!)من مونده بودم این دوتا چطور بیدار نشدن با اون صدا
!!!!کلی هم براش قسم خوردم تا باور کرد
.اوصولا ما 3 تا عادت داریم به این کارا
!!!
_ هان چه کردی با دل من _ای دلت خورشید خندان _
تولد اسما رو به قمری تبریک گفتیم
...
عصر تو فرصتی که اسما رفت حموم دفترش رو خوندم وبعد هم با هم حرف زدیم....باز یادمون اومد که اون چیزی که می خواستیم نشدیم و نخواستیم ....افتخاری گوش دادیم و از هم پرسیدیم اگر یکیمون دزد بود باید چی کار می کردیم ..اسما گفت ازت می پرسیدم چرا دزدی می کنی و من می گفتم از دوست داشتنم کم نمی شد...وقت رفتن بود و آماده شدیم واسه تولد .....یه شوری داشتیم که انگار زیر پوستمون بود ..باز دنیا تو نظرم شاد اومد ///باز حس کردم حتی هوا هم خوشحاله ///حس کردم درخت ها براش جشن گرفتن .. با اون قیافه های آرایش کرده رفتیم. میون اون همه آدم چادری خیلی به چشم میومدیم و برامون مهم نبود......شب قشنگی بود رو به صبح رسوندیم هر چند سرما خورده بودم ...ولی قشنگ بود.
این بود خاطره ی من از .۵.۶.۷/۶/۸۶