یا الله
(همیشه گفتم الهی خدا شما رو ازم نگیره.)
تصمیم گرفتیم اعتکاف اولین،اولین با هم بودنی باشه که ثبت میشه.
من نبودم ...شاید دعوت نشدم...شاید لیاقتی نبود...یا اصلا شاید بودم!
به هر حال من به اعتکاف 15000 نفریه شیراز نرفتم.
حالا که سه سال داره میگذره فقط نوشته هایی مونده برام که مخاطبش منم،از آیدا و ندا که
میخوام بعضی از اونا رو اینجا بیارم.(:
آیدا:
سلام اسماء
ندا کنارمه داره نق می زنه چون یه جوش رو چونش زده.جات خالیه ادات رو درآوردیم که
اگه الان بودی چیکار میکردی!((:
ندا:
دلم هوای بیسکوییت آیدا رو کرده و دارم جلوی خودمو میگیرم که حداقل یه چیزی برای فردا،پس فردامون بمونه.
آیدا:
اسماء دارن نوحه میخونن.اسماء نیستی این نور رو که من توی صورت فرشته و ندا میبینم،ببینی.
نیستی اسماء ببینی و بلرزی.
اسماء اگه ما اشتباه کنیم بد دل خدا میگیره. مسئولیت سنگینی هست.
ندا:
آیدا آرومه خیلی آرووم تر از من.اینجا هر کسی واسه یه دردی اومده خیلی کم دیدم
اینجا کسی که واسه خدا اومده.این سه روز آخرش چی میشه؟
وجود آیدا خیلی آرومم میکنه.
آیدا:
نمیتونم راحت باشم .عزیزم هایی که به ظاهر میگن،چون به خودشون میگن ما باید مهربون باشیم.
میخوام برم فکر کنم به علی ،به حسین،به خدا،به خودم،شخصیتم، نداسمایدا.اسماء وجودت رو حس میکنم.
...
یه شب دیگه هم گذشت.خیلی ها شبا میخوابن تا اسم سحری میاد بلند میشن.
ندا:
سرمو که بلند کردم حس کردم اینجایی ولی...
تا قبل از الان فکر میکردم آدمای اینجا حتی اگه شده ظاهری ،میشن اون کسی که یه همچین
مکانهایی می طلبه. حس میکنم بعضی هاشون فقط واسه تفریح اومدن.دلم میگیره از اینکه
یه همچین جایی بخوان حرمت همدیگرو بزارن زیر پا.
دارم چایی می خورم بعد از دو روز خیلی میچسبه. اینجا با تنها بودن فرقی نداره. انگار خودتی و خدا.
یعنی تقریبا کسی نمیره تو بهر تو که داری چی کار میکنی.چایی خوردم گرمم شد.
آیدا داره گریه میکنه.همیشه از گریه ی آیدا دلمون میگرفت .حس میکنم این آیدایی که داره گریه میکنه خودشه.
یه جور خاصی دلم گرفته.پای چپم درد میکنه .از اون دردهای عصبی .اون سه تا دارن نماز میخونن.
منم نشستم اینجا.
آیدا:
روزه دومه.فرشته داره مینویسه.ندا دراز کشیده.مطمئنم اخماش تو همه.چون لباش از هم باز مونده.بهت زنگ زده.خستشه.امروز هممون خسته شدیم .ندا امروز خیلی بالا و پایین شده.من واسه غذا نرفتم .ندا رفت.
اسماء همیشه شبه آخره که دلمون میگیره.
اولش که اومدیم وقتی تو صف بودیم و جیغ خانمها بلند بود رو کردم به ندا گفتم:ندا خدا داره میخنده.به فرشته ها میگه نگاه کنید دارن میزنن جلو،داره مهونی شروع میشه.هر سه روز رو خیلی خوشحال بود. الان هم یه لبخند گوشه لبش هست. میگه شماها رو دعوت کردم این جا.برگزیده هام رو آوردم.نگه تون داشتم. حاجتاتونو شنیدم.بخشیدمتون.حالا ولتون میکنم تو دنیا ببینم چی کار میکنین.اینجا تونستی حفظش کنی؟!بیرون چیکار میکنی؟____میدونی اسماء احساس میکنم نگاه بعضی ها که میکنه دلش میگیره میزنه بهش میگه خرابش نکنی ها؟اسماء میترسم ولم نکنه؟؟؟